|
شانزده تا شمع،لا به لای پنج تا عروسک رنگ و وارنگ گم شدند و شدم...من=کودک درونم! (نرگس میرفیضی) |
سلام.این بار بدون مقدمه این آش آلوچه ی شاید خوشمزه رو تقدیم می کنم به تویی که دلتو کوچولو کردی و اومدی اینجا!
امروز قراره مامان آش بپزه برامون گمون کنم دوباره می خواد بیاد یه مهمون! چهار ساعت و نیم بود که با کارد شیرینی افتاده بود به جون سبزیا توی سینی همه ی نون پنیرها تو شکمم آب شدن انگاری خالی شده باز دل گنده ی من! یک ساعتی می شه که قابلمه رو آتیشه آش آلوچه داره کم کم آماده می شه صدای ((وای وای)) میاد! چی شده باز خدایا شاید قرار نیست دیگه مهمون بیاد واسه ما مامان میگه: محمد! برو از سر کوچه سبزی بخر دوباره، سوخته آش آلوچه! در رو که می کنم باز صغری خانم می خنده به قول بابا:مهمون عین نبات و قنده میگم: ((خاله صغری جون! مثل اینکه قراره، سبزی ها رو پاک کنید همراه مامان؟...آره؟!)) و شعری از مهلا کوچولوی ۸ساله خواهر زاده ی صدیقه حسینی عزیز!(این جماعت همه یا شاعرن یا می خوان بشن!!!) : شب آمد و شب آمد ماهم تو شب در آمد هزار هزار ستاره وای که چه کیفی داره می خوام برم پیش ماه بشم مثل ستاره ستاره ای درخشان هیچ جا نظیر نداره! (خوب نکته ی جال توجه قافیه داشتن این شعر بود که واسه ی من و صدیقه هم خیلی عجیب بود.واسه شما چطور؟) روزاتون پر از عطر کودکی هاتون! ![]()
+ نوشته شده در ساعت توسط نرگس میرفیضی |
نه!آبنبات و شکلات هم،این بچه ی سر به راه را گول نمی زند! تو خیلی بچه تر از آنی که سرش را با دو تا چشمک و "بریم پارک" و "میبرمت بازار" گول بمالی! کوچولوتر از آن هستی که بیایی و "صادقانه" بگویی: منم می خوام بچه بشم...یه کوچولوی قروقاطی...درست مثل مثل خودت! برو نذار ببینمت/تو خوابای آبنباتی/بذار دوباره بچه شم/یه بچه ی قروقاطی! من یک نقّاشم نقّاشی کوچک به قول بابا هنوز یک کودک! چشم چشم،دوابرو من یک نقاشم! قلم وگواش! رنگ را می پاشم با زرد زیبا خورشید تابانه آبیِ دریا چه مهربانه! ای وای!چرا پس درختم خشکید؟ چرا خورشیدم دیگه نخندید؟ چرا قلم مو از دستم افتاد؟ چرا لرزیدم؟ ای داد بیداد! دو چشم قرمز زل زده من را ای وای مامان است؟ که دیده من را؟ مامان می گوید: خیلی پر کار است! من فکر می کردم: ((دفتر،دیوار است!)) ***** سرماخوردگی چیز زیاد خوبی نیست...مخصوصاً اگر توی روز تولدت باشد! : یک شاخه ی گل یک دست کوچک یک جعبه پر یک هدیه تک ها!ها!ها!هابچه! عطسه پشت هم می گه یک هفته ست مریض شده ام! یک دختر خوب یک لبخند ناز یک بوس به مامان کادو می شه باز دختر مامان که یواشکی نگاه می کنه تا ببینه کی... تو تولدش کادو آورده؟ کی چی آورده؟ کی نیاورده؟ یک شیشه دارو توی اون بسته س رویش نوشته که : ((ضد عطسه)) س! *** کاش یک دارو هم برای دختربچه های بزرگ شده می ساختند!...تا یادشان بیاید چقدر زود دیر می شود!
منتظرتان هستم در: شعر شکلات![]()


![]()
+ نوشته شده در ساعت توسط نرگس میرفیضی |
گاهی اوقات خودمان را با کودکی مان اشتباه می گیریم...چه اشتباه شیرین و خوشمزه ای! هر قدر دست ها و پاهایم دراز تر می شوند،بیشتر لا به لای شعرهای کودکانه ام می خزم و می خواهم برگردم تا... شعر اول: ((آرمیتا)) آرمیتا اینجا بیا عروسکم مال تو! رو کمرم بشین...من اسب قشنگ یال تو آبنباتام مال تو مشقاتو می نویسم هر بازی ای تو گفتی تو،توش بشو رییسم آرمیتا جون،بیا تا هر چی بگی،بگم باش! وقتی بزرگ شدم،من واست بار می ذارم،آش فقط یه شرطی داره "صغری" رو دوس ندارم اسمتو بام عوض کن تا تو رو دوست بدارم! بعضی وقت ها با خودم می گویم چی می شد اگر همه توی این دنیا کودک بودند با لااقل کودکانه فکر می کردند؟... ولی -به قول صدیقه-آرزوی محال است... بزرگترها نمی فهمند که بچه ها چقدرعاقل تر اند؟!!! می گویید نه؟ خانه های گلی می سازند و بدون دلبستگی به دنیا خرابش می کنند. قهر میکنند و بی کینه آشتی می کنند. باز هم بگم؟ شعر دوم: ((عجب برنج و مرغی)) یه قاب پلو،با قیمه کباب و کَبکِ بریون! سالاد و ظرف میوه پنیر و سبزی و نون عجب برنج و مرغی بَه که چه رنگی داره! بگو دروغ نیست مامان؟ بگو که راسته،آره! یعنی مزه شون چیه؟ موز و گیلاس و آلو چقدر دلم می خواد از دونه های آلبالو واقعیَن این ها یا چشام کوربینی داره؟ با هر نگاه می رم تا پیش ماه و ستاره اما چرا این غذا عطر و بویی نداره؟ نگو بهم مامان جون که بچه ت سر کاره! مامان سبد به دستش می آد می شینه پیشم انگاری نونِ خشکه منم که راضی می شم مامان می گه با خنده: طرح قشنگی داره این سفره رو خریدم گشنه نشی دوباره!
+ نوشته شده در ساعت توسط نرگس میرفیضی |
دو تا شعر کودک تقدیم به داداش گلم و همه کودکان درون! ((نقاش کوچک)) من یک نقّاشم نقّاشی کوچک به قول بابا هنوز یک کودک! چشم چشم،دوابرو من یک نقاشم! قلم وگواش! رنگ را می پاشم با زرد زیبا خورشید تابانه آبیِ دریا چه مهربانه! ای وای!چرا پس درختم خشکید؟ چرا خورشیدم دیگه نخندید؟ چرا قلم مو از دستم افتاد؟ چرا لرزیدم؟ ای داد بیداد! دو چشم قرمز زل زده من را ای وای مامان است؟ که دیده من را؟ مامان می گوید: خیلی پر کار است! من فکر می کردم: ((دفتر،دیوار است!)) و شعری که خودم از بقیه شعرای کودکانه ام بیشتر دوست دارم. ((خاله کت قرمزی)) کفاش کت قرمزی کجا با این عجله؟ کفش می دوزی واسه من؟ عکستو بدم مجله؟ چه پیرهن خوشکلی! قرمز و خال مشکیه دوخت لباس شما کار چه خیّاطیه؟ صبر کن!خاله کفش دوزک! بشین رو انگشت من یا اگه دوست نداری بپر روی پشت من خوش اومدید به دستم گلاب بریزم روتون؟ چایی بدم خدمتت؟ قلیون می خوای با توتون؟ ای وای!این چه حرفیه؟ چرا تعارف دارید؟ نکنه تو دماغتون شیش هفت کیلو "مُف" دارید؟ خب اشکالی نداره بینی تونو می گیرم واکس می زنم خال هاتو گَردِ شونو می گیرم برای خاله جونم یه بسته قرص می خرم تا لاغر و باربی شه دلش رو من می برم آخ!خاله جون کجا رفت؟ یادم نبود که خاله حرفامو نمی فهمه یادم نبود محاله! ************** و یک داستان کودک: ((سانا پتی راتایی)) دختر دست و پا چلفتی را هیچ کس دوست ندارد...مخصوصاً اگر تنبل باشد...و بدتر از همه این که "ساناپتی راتایی "باشد. سانا پتی راتایی،تنها دختر دهکده بود که تا لنگ ظهر می خوابید. بقیه دخترها سر ساعت هفت صبح بیدار می شدند.طویله را تمیز می کردند.یا گوسفندها را به چرا می بردند.یا توی مزرعه به پدرشان کمک می کردند.یا توی آشپزخونه غذا می پختند و خانه را تمیز می کردند. اما سانی پتی راتایی هیچ کدام از این کارها را انجام نمی داد. پدرش بعد از مرگ،چیز های زیادی به ارث گذاشته بود.مثل مزرعه،طویله پر از اسب و گاو، یه گله گوسفند، و خونه بزرگ! پدر سانی پتی راتایی،پولدارترین پدر دهکده بود.شاید یکی از دلایلی که باعث شده بود، سانا پتی راتایی این قدر تنبل و تن پرور بار بیاید،همین پولدار بودن پدرش بود. هر چه می خواست،آماده و حاضر بود.هر دستوری که می داد اجرا می شد. ولی عرضه انجام دادن یک کار هم نداشت. بالاخره بعد از سال های طولانی،سانا پتی راتایی یک دختر بزرگ پانزده ساله شد.اما هنوز هیچ کاری بلد نبود.یک روز مادر بیچاره اش هم مریض شد و عمرش را داد به خدا.ساناپتی راتایی خیلی ناراحت شد.خیلی گریه کرد.حالا دیگه اون هیچ کس را نداشت.نه پدری،نه مادری.تنها و بی کس شده بود. هر روز که می گذشت،قرض ها و بدهی ها بالاتر می رفت،سانا پتی راتایی هم هیچ کاری بلد نبود،در نتیجه همه سرمایه پدرش بر باد رفت.تمام گاوها،گوسفندها،مزرعه هاو...فقط خانه باقی مانده بود. تا این که یک روز،مردی با چهره مهربان،در خانه سانا پتی راتایی را زد. سانا پتی راتایی در را باز کرد. مرد گفت: ((روز بخیر خانم!...من یه پیغام براتون دارم.)) سانا پتی راتایی با تعجب گفت: ((اما...از طرف کی؟)) مرد گفت: ((از طرف مادرتون.اون از دنیای دیگه براتون پیغام فرستاده.)) سانا پتی راتایی گفت: ((خوبه...منتظرش بودم.ولی چرا این قدر دیر؟بفرمایید تو)) مرد وارد خانه شد.روی مبل نشستند و ساناپتی راتایی بر و بر به مرد نگاه کرد. مرد گفت: ((مادرت گفت که بهت بگم واسه مهمونات چایی درست کنی.)) ساناپتی راتایی گفت: ((اما من که بلد نیستم!)) مرد گفت: ((کاری نداره.یه کتری آب جوش روی آتیش بذار.آخر سر یه قاشق چایی داخلش بریز و بذار دم بکشه.)) سانا پتی راتایی همان کارهایی را که مرد به او گفته بود،انجام داد. بعد چایی را توی لیوان ریخت و به اتاق مهمان برد.ولی همان جا وسط راه لیوان از دستش سر خورد و پایین افتاد و شکست. مرد گفت: ((مادرت گفته اگر لیوان شکست،باز هم چایی درست کن.)) سانا پتی راتایی شیشه های شکسته را جمع کرد و یک لیوان دیگر آورد.اما باز هم لیوان شکست.آن قدر این کار تکرار شد تا تمام لیوان های خانه شکستند. مرد از جیب خودش یک لیوان محکم و طلایی بیرون آورد و گفت: ((مادرت گفت وقتی همه لیوان ها تموم شد،توی این چایی درست کنی.)) سانا پتی راتایی،این بار چای را داخل لیوان طلایی درست کرد.ولی حواسش را کاملاً جمع کرد تا لیوان از دستش نیفتد.مرد چای را از دستش گرفت.هنوز چایی را نخورده بود که با اخم گفت: ((این که خیلی سرده!)) سانا پتی راتایی گفت: ((الآن گرمش می کنم.)) مرد گفت: ((مادرت گفته چایی سرد رو نباید گرم کرد.بلکه باید دوباره چایی درست کرد!)) سانا پتی راتایی ناراحت و نگران به آشپزخانه رفت.خیلی خسته شده بود. این بار چایی را داغ داغ برای مرد برد. مرد گفت: ((پس شیرینی ش کجاست؟چایی رو تلخ بخورم؟)) ساناپتی راتایی گفت: ((ماکه شیرینی نداریم!)) مرد گفت: سانا پتی راتایی با عصبانیت گفت: ((نمی شه زودتر چایی تونو بدون شیرینی بخورید و پیغام اصلی مادرم رو به من بگید؟)) مرد گفت: ((نه!حتماً باید با شیرینی باشه.)) سانا پتی راتایی گفت: ((خوب چکار باید بکنم؟چطور می شه شیرینی پخت؟)) مرد گفت: ((هیچی! شیرینی دستور خاصی نداره...باید خودت مواد مختلف رو با هم مخلوط کنی و ببینی چطور خوشمزه تر می شه.)) سانا پتی راتایی به آشپزخانه رفت.ساعت ها با مواد مختلف ور رفت و راه های زیادی را امتحان کرد.اما شیرینی ها یا شور از آب در می آمدند،یا تند،یا تلخ،یا بی مزه! سانا پتی راتایی تا غروب آفتاب توی آشپزخانه ماند و بالاخره موفق شد شیرینی را آماده کند. ساناپتی راتایی شیرینی ها را داخل ظرفی گذاشت و پیش مرد رفت. مرد یک دانه امتحان کرد و گفت: ((خیلی عالیه!چی توش ریختی؟)) سانا پتی راتایی لبخندی زد و گفت: ((دونه های انار و آلبالو رو له کردم و با شکر و دارچین و گلاب و چیزای دیگه مخلوط کردم.بعد همه رو با یه کم خامه توی پوست سیب چیدم...همین!)) مرد خندید و گفت: ((هر چی که هست خیلی خوشمزه ست...)) بعد بلند شد و گفت: ((دیگه دیر وقته.من می رم و فردا بر می گردم و پیغام مادرت رو بهت می گم.)) فردا صبح،یک بار دیگر در خانه زده شد.سانا پتی راتایی در را باز کرد. اما این بار همسایه بود. همسایه گفت: ((شنیده م شیرینی های خیلی خوشمزه ای درست می کنی...اگه یه کم برای من هم بپزی،پول خوبی بهت می دم.)) سانا پتی راتایی به سرعت مشغول درست کردن شیرینی شد.بعد شیرینی ها را داخل یک ظرف چید و با یک لیوان چای برای همسایه برد.همسایه بدون معطلی مشغول خوردن شد.خیلی خوشش اومد.چند سکه نقره کف دستش گذاشت! تا عصر آن روز،سانا پتی راتایی یک کیسه پر از سکه های نقره به دست آورد. از آن روز به بعد مشتری ها دم در خانه سانا پتی راتایی صف می بستند و شیرینی و چای می خریدند.و سانا پتی راتایی هیچ وقت نفهمید آن مرد که بود و چه پیغامی از طرف مادر برایش آورده بود؟!...
((خوب درست کن!))
+ نوشته شده در ساعت توسط نرگس میرفیضی |
این بار ماجرایی رو که شاید توی کودکی همه ما سرک کشیده باشه، به زبان شعر ((قالی زرده)) بیان کردم.بی زحمت اول: من=کودک درون بشوید،بعد بخوانیدش!... ((قالی زرده!)) قالی چه زرده مامان چه غمگین تو چشم خیسم زل زده سنگین خربزه ها رو تنهایی خوردم بس که لرزیدم داشتم می مردم اشکالی داره؟ گناهم چیه؟! شب جیش نکردم! مقصّر کیه؟ و این یکی که 100% واقعیت داره و واسه خودم اتفاق افتاده رو به صورت شعر ((چه صدای تیزی)) درآوردم.تقدیم به همه کودکان درون عزیز! ((چه صدای تیزی!)) کی گل زده؟کی خورده؟ مجری گزارش می ده آخرای بازیه داور شمارش می ده تیم بابا دوباره داره می بازه صفر-ده! توپ می پره اون طرف بابا داد می زنه: اَه ! سوت و سوت و...تموم شد. چشمای بابا خونه! این ها مال باختنه؟ یا که خونه گرونه؟ تسبیحو می کوبه باز به گوشه صندلی دونه دونه،ترق تق! مامان می گه: یا علی! همه دارن می خندن به جز بابا که اخموست نخ تسبیح پاره شد؟ صورت بابا لَبوست! خدا به من رحم کنه! یه دعوای حسابی قراره راه بیفته بعد از باخت سرخابی وقتی تیمش می بازه بابایی عادت داره! گردن من می ذاره!
دروغکی تقصیرو
+ نوشته شده در ساعت توسط نرگس میرفیضی |
| ||||||